بغض ترانه هامو
بشکن که وقت گریه است
تو نیستی وحضورت
حالا فقط بهونه است
نشونی از تو نیست
این ور دریای غم
ساحل من گم شده
مرگ اومده سراغم
مگه چی بود نیازم
وقت نیایش شب
وقتی از خدا فقط
تو رو می خواستم آشنا
امشب چرا نمی ترکه
بغض ترانه گفتنم
گریه بشو جاری از من
دلم گرفته از خودم
حقیرتر از این حرفام
ساده تر از ترانه
یه شب تا تو راه بود
گم شدم اما شبونه
آخرین ترانمو من
توی جاده ها سرودم
وقتی داشتم جون می دادم
نامه ی مرگتو خوندم
ساده بود قصه ی چشمام
توی قاب لحظه هایت
عارفونه موند همیشه
پیک دعوت نگاهت
لب دریای مصیبت
ساحل تنهاییا بود
واسه بارون نگاهم
حرف تو شعر وفا بود
گم می شد جای قدمهات
توی شن زار نگاهم
می دیدم دارم می میرم
توی آخرین نگاهت
زندگی چیست
زندگی سفر است
سفر من وشما
سفری به رویا
سفری به خیال
آغاز هم شروع
پایانش هم شروع
بیا تا من وتو ما شویم
بیا تا همسفر راه شویم
زندگی یک گذراست
گذر خاطره ها
سفر من وتو با هم یکی نیست
سفر من تنهاست
سفر تو تنهاست
گر چه هر دو مسافر این گذریم
ولی هر دو جدا از یکدیگریم
بیا تا من وتو غافل نشویم
تا که این سفر به پایان رسد...
من تو را می جویم
در پس شاخه
پشت زیبا یی باران حضور
ته آن کوچه باریک دلم
پی تو میگردم
پی احساس لطیف عشقت
من سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش
فریاد را می پرستم
به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش
فردا را دوست دارم
به خاطر غلبه اش بر ((فکر کجمدار))
زمستان را می پرستم
به خاطر عدم احتیاج. عدم اعتنایش به بهار
آفتاب را دوست دارم
به خاطر وسعت روحش که شب ناپدید میشود تا
ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد...
زندگی را دوست دارم
به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد
عا شقان پاک را دوست دارم
به خاطر اینکه عشق پاک را بر هوا و هوس ترجیح می دهند
دوست دارم آنهایی را که کلمه عشق برای آنها مبهم و پوچ نیست
وبه تو عشق می ورزم
زیرا با تمام وجود دوستت دارم
در ذهنم
در رویا هایم
در خاطراتم
در خوابم
در بیداریم
به دنبال تو میگردم تو که تا آخرین لحضه مرگم با تو خواهم بود
نام تو را در آسمان در دریاها در عمق جانم در صدف چشمانم
حک کردهام تا برای همیشه به خاطر داشته باشم که تو
تنها عشقم هستی و خواهی بود
عشقی که به من متولد شد
و با من زندگی کرد
اگر باران بودم آنقدر می بارید م
تا غبارغمهایت را بشویم
اگر سازبودم
زیبا ترین ملودی ها رو برات می نواختم
اگر پروانه بودم به دورت می چرخیدم
اما افسوس که نه بارانم نه ساز
ونه پروانه
ولی به اندازه تمام دنیا
دوستت دارم
یک بار دیگر با قایق شکسته از آن شهرگمشده
از آن طرف دریا آمدی روی شنهای دریا چشمانت
عشقت را نقاشی کردی تنهایی ات را به ساحل تقدیم
کردی
پری دریایی از آمدنت خوشحال نبود
چون دریا با دیدن تو دیگر توجهی به او نداشت
مرغ دریایی من را از آمدنت خبر کرد
با عجله به ساحل آمدم ولی تو رفته بودی
با آن قایق شکسته ات من را تنها گذاشتی وبه دل دریا رفتی
مگر نمیدانستی دل من از دریا وسیع تر است؟
عشق من از امواج دریا خروشان تر است
من را زیر آن آسمان غم زده تنها گذاشتی
نازنینم به انتظارت می نشینم
تا اگر دوباره آمدی تو را ببینم و نگذارم به ناکجاها بروی
من نمی خواهم تا ابد تنها بمانم می نشینم تا بیایی
"بیایی"





